یاسمین…
دو سال گذشته، ولی هنوز خیلی وقتها نگاهت میکنم و با خودم میگم
چقدر خوب شد که وارد زندگی من شدی.
این صفحه فقط چندتا عکس نیست؛
یه تیکه کوچیک از داستانیه که با تو خیلی دوستش دارم.
اول فقط همکار بودیم…
دو نفر که قرار نبود بدونن چند وقت بعد، اینهمه خاطرهی مشترک خواهند داشت.
بعد، دوست شدیم.
بیشتر حرف زدیم، بیشتر خندیدیم، بیشتر همدیگه رو شناختیم…
و یه جایی بین همهی اینها، دیگه فقط همکار نبودیم.
کنسرت رفتنمون
کنسرت رفتنمون یکی از اون خاطرههایی بود که خیلی بهم خوش گذشت. شلوغی، موسیقی، حالوهوای اون شب… ولی چیزی که بیشتر از همه یادم مونده، اینه که کنار تو بودم و با تو خوش گذشت.
غذا خوردنهای تو ماشین
شاید برای بقیه چیز خاصی نباشه، ولی من خیلی از همین غذا خوردنهای سادهمون تو ماشین رو دوست داشتم. نه جای خاصی لازم بود، نه برنامه عجیبوغریبی… همین که تو کنارم بودی، بهم خوش میگذشت.
فهمیدم برای خوش گذشتن، خیلی وقتها فقط تو کافیای.
کافه و رستوران رفتنهامون
کافه و رستوران زیاد رفتیم، ولی چیزی که برام موند اسم اون جاها نبود. بیشتر از همه، نشستن روبهروی تو، حرف زدن، خندیدن و وقت گذروندن با تو رو دوست داشتم. خیلی از قرارهای معمولی، کنار تو تبدیل شدن به خاطره.
شیطنتهای آسانسوری
بعضی از بهترین خاطرههای ما اتفاق بزرگی نبودن. چند دقیقه شیطنت، یه عکس بیهوا، یه خنده… و لحظههایی که فقط مال خودِ ما بودن.
تئاتر رفتنمون — الیور توئیست
شبی که با هم رفتیم تئاتر الیور توئیست رو ببینیم، برای من فقط دیدن یک نمایش نبود. از اون شبهایی شد که یادش با یه حس خوب میاد؛ چون تو کنارم بودی.
دربندسر و برفبازی
رفتن به دربندسر برای برفبازی بود، ولی چیزی که برای من موند خودِ تو بودی. وسط اون همه سفیدی و سرما، کنار تو حالم خوب بود. از اون خاطرههایی که هر بار یادش میافتم، ناخودآگاه لبخند میزنم.
کنار تو، حتی سردترین روزها هم گرمتر بودن.
پیکنیک رفتنمون
بعضی خاطرهها به خاطر هیجانشون موندگار میشن، بعضیها هم به خاطر آرامشی که دارن. پیکنیکهامون برای من از همون حالهای خوب ساده بودن؛ همین که با هم بودیم، برای قشنگ شدن روز کافی بود.
کمکم عکسهامون بیشتر شد…
فاصلههامون کمتر شد…
و یه جایی بین همهی این روزها،
من و تو شدیم «ما».




از بین همهی عکسهایی که با هم داریم، چیزی که بیشتر از همه دوست دارم اینه که توی بیشترِ خاطرههای خوبم، تو هستی.
شب تولدت
شب تولدت برای من فقط یک جشن نبود. یکی از اون شبهایی بود که دلم میخواست زمان کمی آرومتر بگذره. دیدن لبخندت و خوشحال بودنت، خودش برای من یکی از قشنگترین قسمتهای اون شب بود.



همهی خاطرههامون اینجا جا نشدن…
این صفحه فقط یه گوشهی کوچیک از خاطرههامونه.
کلی خاطره داریم که نشد همهشون رو اینجا جا بدیم،
کلی لحظه که فقط خودمون میدونیم چقدر برامون قشنگ بودن…
دلم میخواد سالهای بعد، عکسهامون بیشتر بشه، خاطرههامون بیشتر بشه، جاهای بیشتری رو با هم ببینیم، بیشتر بخندیم، بیشتر شیطنت کنیم… و وقتی دوباره به این روزها نگاه میکنیم، هنوز من و تو کنار هم باشیم.
ادامهش رو هم با هم میسازیم…
Farbod × Yasmin — 26 Shahrivar